حكيم ابوالقاسم فردوسى
376
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كشته ديد جهان پيش چشمش تاريك شد و تيرى سوى گستهم رها كرد . زمانى دراز اين دو به شمشير با هم درآويختند . سرانجام گستهم با تيغ سر وى را از تن جدا كرد . بر اثر جنگ دراز مدت گستهم چنان خسته و دردمند شده بود كه گفتى بندهايش از هم مىگسست . در حالى كه نيم جان بر زين افتاده بود خود را به چشمه سارى رساند . فرود آمد ، اسب را به درختى بست ، آب خورد ، و از بسيارى جراحت به يزدان پاك ناليد ، و همى گفت كاى كردگار جهان * برانگيز از آن لشكر و دودمان به دلسوزگى بيژن گيو را * و گرنه دلاور يكى نيو را كه تا زنده يا مرده زين جايگاه * بَرَد مَر مَرا سوى ايران سپاه بدان تا بداند كه من جز به نام * نمردم ، به گيتى همين است كام ديدن بيژن گستهم را به مرغزار چون خورشيد سر زد بيژن بدان جايگاه رسيد و پيرامن آن مرغزار مىگشت مگر از گستهم نشانى يابد . نگاه از دور سمندش را ديد كه زينش نگون و لگامش گسسته بود ، و ركاب و كمندش به خون رنگين بود . پنداشت كه گستهم به دست دشمن كشته شده است . فغان برداشت . مويه كرد . بر پى اسب رفت ، و گستهم را نيم جان كنار چشمهسار افتاده ديد . چون گستهم بيژن را دردمند و گريان يافت به او گفت : گريه و مويه سود ندارد . بكوش تا جان از تنم بيرون نشده مرا پيش شهريار برسانى . از آن پس اگر بميرم دريغ نيست كه سرانجام هيچ كس را جز خاك نهالى نيست . و نيز بكوش تا جسد لهّاك و فرشيد ورد را كه به دست من كشته شدهاند به لشكرگاه ببرى تا سپاهيان بدانند كه من به خيره كشته نشدهام و اگر بردن ِ جسد آنان را نتوانى سرشان را ببُر و با سلاحشان به لشكرگاه ببَر . گستهم پس از گفتن اين سخنان بىهوش شد . بيژن پيراهن خود را دريد و با پارههاى آن زخمهاى گستهم را بست . آن گاه شتابان نمد